مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
65
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
آورد . ملك گفت : اى حسن ، توئى كه همىخواهى بجزاير واق داخل شوى ، چنان كه شيخ به من نوشته ؟ حسن گفت : آرى . ملك گفت : اى فرزند ، من ترا درين روزها روانه كنم . و لكن در راه تو مهلكههاى بسيار و بيابانهاى بىآب و گياه سهمناك هست . اگر صبر كنى ، عاقبت كار نيكو شود . و ناچار در كار تو بكوشم و انشاء اللّه ترا به مقصود رسانم . اى فرزند ، در اينجا لشگرى است از ديلم كه هميخواستند بجزاير واق داخل شوند . نتوانستند كه بدانجا روند . و لكن من بپاس خاطر شيخ ابو الرويش پسر دختر بلقيس ، ترا نتوانم بازگردانم . و در اين روزها كشتيها از جزاير واق بسوى ما آيند . من ترا بكشتى نشانده ، بناخدايت بسپارم كه ترا نگاهدارى كرده و بجزاير واق برسانند . و هركس در كشتى ، حالت ترا بازپرسد ، بگو داماد ملك حسون ، خداوند سرزمين كافورم . چون كشتى بجزاير واق رسد و ناخدا به تو گويد كه از كشتى بدر آى ، تو از كشتى بيرون شو . در آنجا دكهها ميبينى . در زير يكى از آن دكهها بنشين . چون شب تاريك شود ، سپاه زنان ميبينى كه ببضاعتها گرد آيند و از بهر راحت در دكهها بنشينند . آنگاه دست خداوند دكهء را كه در زير آن نشستهء بگير و ازو پناه بخواه و بدان كه اگر او ترا پناه دهد ، حاجت تو روا شود و بزن و فرزندان خويش ميرسى . و اگر ترا پناه ندهد ، محزون باش و از زندگانى نوميد شو و هلاكت را يقين كن و بدان كه من بجز اين كارى را قادر نيستم ، و السلام . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هشتصد و چهارم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، ملك بحسن زرگر گفت : من بجز اين كارى را قادر نيستم . و لكن بدان كه اگر عنايت پروردگار نباشد ، تو بدان مكان نتوانى رسيد . حسن از شنيدن اين سخن ملول گشته ، چندان بگريست كه بى خود گشت . چون به خود آمد ، اين دو بيت بخواند :